تبليغاتX
از بانوی شرقی تا بانوی وحشی
























از بانوی شرقی تا بانوی وحشی

تقدیر یک فرشته

اگه فاصله افتاده

اگه من با خودم سردم

تو کاری بادلم کردی که فکرشم نمی کردم

چه آسون دل بریدی از دلی که پای تو گیره

که از این بدترم باشی واسه تو نفسش میره

نمی ترسم اگه گاهی دعامون بی اثرمیشه

همیشه لحظه ی آخر خدا نزدیک تر میشه

تورو دست خودش دادم که از حالم خبر داره

که حتی از تو چشماشو یه لحظه برنمی داره

تو امید منی اما داری از دست من میری

با دستای خودت داری همه خستگیمو میگیری

دعاکردم تورو بازم با چشمی که نخوابیده

مگه میذاره دلتنگی؟مگه گریه امان میده؟

مریضم کرده تنهایی،ببین حالم پریشونه

من اونقدر اشک میریزم که برگردی به این خونه

حسابش رفته از دستم،شبایی را که بیدارم

شاید از گریه خوابم برد

درها رو باز میذارم

نمی ترسم اگه گاهی...

نوشته شده در ساعت توسط بانوی شرقی| |

درد مرا انتخاب کرد

من،تو را

تو،رفتن را

آسوده برو!

دلواپس نباش

من و درد و یادت تا ابد با هم هستیم!

نوشته شده در ساعت توسط بانوی شرقی| |

فریادها مرده اند

سکوت جاریست

تنهایی حاکم سرزمین بی کسی است.

می گویند "خدا" تنهاست!

ما که خدا نیستیم

پس چرا از همه تنهاتریم؟؟؟!!!

 

نوشته شده در ساعت توسط بانوی شرقی| |

 

گفت "دعا" کنی می آید!

گفتم آن که با "دعا" بیاید به نفرینی می رود

خواستی بیایی با "دعا" نیا

با "دل" بیا

 

پ.ن:تقدیم به عزیزی که نه با "دعا" آمد و نه با "دل".فقط به "اجبار" آمد.

 

نوشته شده در ساعت توسط بانوی شرقی| |

گاهی وقتها یه موضوع به ظاهر ساده و بی تفاوت که میشه خیلی راحت از کنارش بگذری ،تمام روح و روانت رو درگیر خودش میکنه و نمیتونی ازش بگذری.هرچی میخوای تلاش کنی بهش فکر نکنی بدتر میشه و همه ی وجودت رو تسخیر می کنه. ممکنه یه آدم با حرف و رفتارش درگیرت کنه،یا یه اتفاق همیشگی و سوژه های روزانه یا حتی یه پرنده ی دوست داشتنی و پژمرده...

آره،یه پرنده!!!

این روزها یه پرنده ی کوچولو مهمون خونه ی ما شده که با رفتارش حق زندگی آروم و بی دغدغه رو ازم گرفته و روزی هزار بار پیاله های چشمامو خیس وبارونی میکنه.

"یه طوطی"

من عاشق طوطی ام و همیشه دوست داشتم یه طوطی داشته باشم که از در و دیوار اتاقم بالا بره،رو دست و شونه هام بشینه و هرجا میرفتم دنبالم راه میفتاد و میومد.من به اون و اون به من عادت می کرد.حالا یه طوطی پیشم هست که بودنش فقط یه بغض رو مهمون دلم کرده،یه غم کنج دلم جاداده...

 دارم از فندق خانم حرف میزنم،طوطی سبز و خوشگلی که چندروزی قراره ازش مراقبت کنم تا صاحبش از مسافرت برگرده و من باید امانتدار خوبی باشم.اما این فندق بانو انقدر افسره و پژمردس که منم درگیر خودش کرده.روز اولی که آوردمش خونه از فاصله ی 2متری قفسش که رد مشدم فرار می کرد و میرفت از سقف قفس آویزون میشد.انقدر صداش کردم و باهاش حرف زدم تا بالاخره ازم فرار نکرد و از دستم سیب میخورد و من عاشقانه لذت می بردم.براش شعر می خونم،باهاش حرف می زنم بلکه از این افسردگی در بیاد اما نشد که نشد...

در قفسشو باز کردم و تو خونه آزادش کردم شاید با محیط آشنا بشه و از این دپرسی در بیاد اما راهش رو می گیره و صاف میره زیر مبل ها و همونجا میمونه،وقتی سرمو می کنم زیر مبل تا نگاهش کنم نگام با نگاه غمگینش گره می خوره و روانمو میریزه به هم.نمی نونم براش کاری بکنم.ای کاش می دونستم دردش چیه؟مشکلش چیه و درمانش چیه؟ دیشب واسش آینه گذاشتیم تا خودش رو ببینه شاید فرجی بشه که البته شد ولی فقط برای چند دقیقه...تا خودشو تو آینه دید جیغ کشید،به آینه نوک زد،تعظیم کرد،صداهای ریز درآورد و باز سکوت کرد. چشماش پر از غم و حرف و ناامیدیه.به خدا من دیوونه نیستم.

فندق بانو مشکل روحی داره و رنج میبره.کاش صاحبش بفهمه و راهی رو پیشه کنه تا این پرنده ی دوست داشتنی خوب بشه.این چند روز چندبار به خاطرش گریه کردم،بارها و بارها بغض کردم،هوای دلم ابری و طوفانی شد،باره بارید و بارها اسیر رعد وبرق شد،بارها غرید و... این پرنده با بودنش،با نگاهش،با سکوتش،با رفتارش،با چشماش،با راه رفتنش،با فرارش،با افسردگیش،باخوابیدنش و با همه ی همه ی کارهاش داغونم کرده و نمی تونم نسبت بهش بی تفاوت باشم.

ای کاش قبول نکرده بودم...

ای کاش دل شکونده بودم...

ای کاش بی تفاوت بودم...

ای کاش سنگدل بودم...

ای کاش هیچی برام مهم نبود...

ای کاش صاحبش می فهمیدچرا بانو...؟؟؟

.

 .

.

ای کاش...

اگه قبول نکرده بودم دلم بهونه گیر نمی شد تا برم رو اعصاب و سفر رو خراب کنم و حرف بشنوم و هی خودخوری کنم،یه پرنده ی دوست داشتنی با بودنش همه چی رو خراب کرد...

اگه از پیشم بره باز فکرم درگیره نگاه های سرد و عمیقش باقی میمونه!!!شاید اون به من عادت نکرده اما من بهش عادت کردم و...

"فندق بانو خیلی زیاد دوستت دارم"

نوشته شده در ساعت توسط بانوی شرقی| |

وقتی مانیا نمی ذاشت بخوابم و از دستش عصبانی شده بود بهم گفت من جای بچه اش باشم و اون مامان من.

خیلی کیف می داد وقتی چهارزانو می نشست و سرمو تو دستای کوچیک و سردش می گرفت.موهامو نوازش می کرد و هر از گاهی لای انگشتای فسقلیش گره می خورد.نازم می کرد و با لبای سرخ و غنچش مثل یه مامان مهربون که موقع خواب پیشونی دخترشو می بوسه،پیشونیمو می بوسید.

سرمو میذاشت رو پاهای ظریفش و دوباره می ذاشت روی بالش.هی می گفت عزیزم بخواب،چشماتو ببند،برات قصه بگم؟شنگول و منگول و حبه ی انگور؟؟با زبون شیرین و خوشمزش می گفت یکی بود،یکی نبود،غیر از خدا هیشکی نبود!یه مامان بزی بود که سه تا بچه داشت...

با دستای نرمش که گره می خورد تو موهام برام شعر می خوند،یه توپ دارم قلقلیه...

چونشو میچسبوند به پیشونیم و نفسای ریز و کوتاهش می خورد به پیشونی داغم.اگه این فرشته ی کوچولوی 3ساله یه روزی مامان بشه چی میشه؟؟!!یعنی عمر من تا اون موقع کفاف می ده که عروسیشو،همسرشو،بچشو ببینم؟؟دنیای پاک و صادق و معصومش برام شیرین بود و کمی تلخ...

نمی دونم چرا از گوشم خون میاد اما خیلی خوب می دونم چرا خون دماغ میشم.شاید اگه همین خون  از بینیمم نیاد واسم خطرناک تر باشه تا نیومدنش.کارهای آزمایشم به نحسی خورده و امانمو بریده،انگار اونم می دونه چی شده که سر ناسازگاری گذاشته و میخواد قیدشو بزنم...شایدم زدم!!!

شاید...

شاید...

شاید...

نوشته شده در ساعت توسط بانوی شرقی| |

نوشته شده در ساعت توسط بانوی شرقی| |

امروز روز غرزدنه،غرزدن به جون آدمی که تمام برنامه های امروزو به بهترین شکل ممکن ریخته به هم و حسابی عصبانیم کرده اما مجبورم غر نزنم تا حداقل به برنامه های فردا و پس فردام برسم.

واسه همینم امروز به هر کس که سر راهم سبز شد و حرصمو در آورد تو دلم هی غر زدم،هی غر زدم و دلم یه کم خنک شد اما حرصم نخوابید چون واسه امروز کلی برنامه های خوب داشتم.

اول صبح که خانم محترم منشی فرمودن کارم امروز انجام نمیشه،برم یه روز دیگه بیام،منم عین یه خانم باکمالات گفتم چشم...

دوم زیر پل سیدخندان یه خانم ابرو تاتو کرده و نسبتا شیک و پیک سر راهم سبز شد و ازم کمک خواست،ازش پرسیدم چه کمکی و بابت چی؟؟؟یه کمی فکر کرد و گفت خرج دانشگاه و کرایه خونه!!!یه نگاهی به سرتاپاهاش انداختم و گفتم یکی باید به من کمک کنه و راهمو گرفتم رفتم،تو دلم هی بهش گفتم خدا روزی تو جای دیگه حواله کنه...

سوم به عابرین بی فرهنگی که درست روی پل سیدخندان منتظر تاکسی هستن و راننده های بی فرهنگ تری که جلوی پای مسافرها بوق میزنن و ترافیک زیادی درست کرده بودن و از همه بدتر پلیس راهنمایی و رانندگی که عین چغندر نگاه می کرد و هیچ راهکاری واسه حل ترافیک انجام نمی داد.تو دلم به این همه بی نظمی غر زدم و رفتم ایستگاه اتوبوس...

چهارم اتوبوس های شلوغ و مسافرایی که تو اون هاگیر واگیری دنبال یه جای نشستن هستن،حتی زیر دست و پا.وقتی اومدم کرایه اتوبوسمو در بیارم برگه ی کوچیک شماره حساب پولی که قرار بود بانک واریز کنم افتاد و یه دختره دست و پاچلفتی تر از خودم نتونست بگیردش و گمش کردم.موقع پیاده شدن یه خانمی از زیر پاهاش برداشت و خاکی دادش بهم.تو دلم به جون دختر چلفتیه غر زدم و رفتم...

پنجم به کارگر افغانی که روی پل هوایی همچین پاشو کوبوند رو زمین که از ترس سه متر پریدم.آی تو دلم بهش غر زدم...

ششم به راننده اتوبوسی که انقدر دیر میاد و سه ساعت مردمو تو اتوبوس معطل خودش می کنه،به خانمی که کنارم نشسته و یه ریز بهم نگاه می کنه،به خانم دیگه ای که وقتی میاد بشینه کنارم همچین خودشو میندازه رو صندلی که قلبم میاد تو دهنم.تو دلم به همه ی این آدما غر مزنم تا بلکه به جون مخرب امروزم غر نزنم...

"واسه مخرب امروزم خودم رو غرزدن ممنوع کردم"

نوشته شده در ساعت توسط بانوی شرقی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت توسط بانوی شرقی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت توسط بانوی شرقی| |

بعد از چند ماه وسط هفته به بهشت زهرا رفتن امروز پدربزرگ عزیزم رو از غافلگیری وسط هفته در آوردیمو رفتیم بهشت زهرا.

طبق معمول همیشه نزدیکای بهشت زهرا ساکت میشمو یه کلمه حرف نمی زنم.از در ورودی جو سنگین فضا منو می گیره.از لحظه ای که مترو امام خمینی رو می بینم حرف زدنم با مامان،سلام کردنم،درد و دل کردنم و حتی هراز گاهی یه نموره گله کردن و غر زدنم شروع میشه،امروز فقط حلالیت خواستمو گفتم حتما حضوری خدمت می رسم تا جبران مافات کنم.

وقتی تابلویی که روش نوشته قطعه های جدید301-320رومی بینم دلم هری میریزه.دسته های گل رزقرمز و داوودی زرد تو دستم،هزار و یک فکر و خیال تو ذهنم،یه دنیا حرف تو دلم.

دور نمای قطعه301 فقط یه موج آدم سیاه پوش بود،گل بود،صدای گریه بود،ناله و اشک...خیلی وقت بود که شب جمعه نرفته بودم و از شلوغی این شب تو بهشت زهرا دور بودم.

خانواده داغدار یه عزیزی با زیرانداز و کاسه،بشقاب و قابلمه اومده بودن تا افطارو کنار خاک عزیزاز دست رفتشون باشن،از دور چشمم به خاک بابابزرگم بود که دیدم دور تادور عکسش براش باغچه درست کردن.حتما کار یکی از عموهاس.

طبق عادت همیشگی تو بین شلوغی پایین قبر نشستم.دور دسته گل رو باز کردم،زل زدم تو چشمای بابابزرگ و به رسم ادب سلام کردم.نیگام می کرد.بابا و عمو هم سلام کردن.تو باغچه ای که نمی دونم چی کاشته بودن و داشت جوونه می زد و پا می گرفت آب ریختمو گلارو پرپر کردمو ریختم تو باغچه.

خیلی ها زیرانداز به دست میومدن تا افطارو تو بهشت زهرا باشن.عمو از خاطرات بابابزرگ گفت و بغض من ترکید و ترکید و ترکید...برادرم اشکای روگونشو پاک می کرد و من بی پروا اشک می ریختمو حسرت می کشیدم.

بازم وقتمون کم بود،بازم دیر رسیده بودیم و باز خیلی زود وقت خداحافظی شد.بابا که می دونست دلم به این کم بودن راضی نیست بهم فرجه داد تا یه دل سیر دلتنگیمو برطرف کنم اما نشد که نشد...

بازم موقع برگشت من فقط تو سکوت بودمو سنت همیشگی.

اولین پنج شنبه ماه رمضان بهشت زهرا میزبان سفره های داغدارانی بود که عزیزانشون رو تنها نذاشتن...

"نور به قبر همگی کسانی که از دنیا رفته اند و دیگر در میان ما نیستند ببارد"

نوشته شده در ساعت توسط بانوی شرقی| |

آخ که چقدر دلم هوایی شده،دلم واسه لحظه لحظه بودنت بیقرار شده،واسه همه چی،دستم به جایی بند نیست،از کی سراغتو بگیرم؟به کی بگم برگردونت پیشم؟چه جوری صدای خندتو بشنوم؟تعریف کردن خاطرات که حداقل مال 80سال پیش بودن؟

کاش بودی تا؛بابا از حموم می فرستادت بیرون،لباس تنت می کردیم،برات ادکلن می زدمو می گفتم ایشالله عروسیت آقای داماد.عین یه جوون دم بخت قندتو دلت آب می شد و با تمام وجود می خندیدی.کله کم موت مثل یه پرژکتور برق می زد.

کاش بودی تا؛برات پفک می خریدم،به پفکی تو می گفتی"پوفک".همون پفکی که تا سس گوجه روش نمی ریختم لب نمی زدی بهش.مثل همون بار که بهت گفتم بخور،گفتی دندونم نمی گیره!!!گفتم میدونی چیه؟گفتی مگه هویچ نیست؟خندیدم،گفتم نه،پفکه.خندیدی و شروع کردی به خوردن.

کاش بودی تا؛برات سنتور می زدم،انقدر محکم مضرابمویروی سیم ها حرکت می دادم تا تو صدای سازمو بشنوی،تا مضرابو بدم به دستت و با ناتوانی و لرزش دستات ساز بزنی،به من نگاه کنی و با چشمای مهربونت بهم لبخند بزنی.

کاش بودی تا؛بهت سلام نظامی کنم،تو هم با خنده بگی آزاد.سرشونه هامو نشونت بدم و بگی مگه کوری ی ی ی ی ی ی؟؟؟همه جمع باصدای بلند بخندن.

کاش بودی تا؛از سر و کول بابا بالا می رفتم،نمی گفتی نکن،نمی گفتی بیا پایین وقتی رو شونه های بابا وایستاده بودم،فقط سرتو میاوردی بالا و بهم نگاه می کردی و میخندیدی.

کاش بودی تا؛هرجور سربه سرت میذاشتم فقط مهربانانه خنده و نگاه دوست داشتنی تحویلم میدادی!کلاه و شال و عینک و روسری و چادر سرت میذاشتمو تند تند شاتر دوربینو فشار می دادمو ازت عکس می گرفتم.به جای اینکه مثل خیلی از پیرمردهاعصبانی بشی و دعوام کنی مشتاق دیدن عکسات بودی!!!

کاش بودی تا؛وقتی می خواستی بهم بگی واکرتو برات بیارم تا بتونی بلند بشی و راه بری می گفتی ماشینمو بیار(آخه خودم بهت یاد داده بودم که واکر برات حکم ماشینته)

کاش بودی تا؛از پله های خونمون به سختی 3طبقه رو بالامیومدی و وقتی از در میومدی تو تو اوج خستگی بازم می خندیدی،می خندیدی،می خندیدی.

کاش بودی تا؛من و تو توی خونه تنها بودیم،می خواستی بری دستشویی،باوزن سنگینت به تنهایی بلندت می کردم،تو همش دعام می کردی،تو دلم از دعای خیرت کیفور می شدم.

کاش بودی تا؛روی شکم بزرگت تمبمک می زدم.ضرب می گرفتم و بعد با دستای گرم و مهربونت دستمو می گرفتی و بازم خنده تحویلم می دادی.

آخ ای کاش که بودی...

کاش بودی و من حسرت به دل دیدنت نبودم...

کاش بودی تا؛باز هم برات تولد می گرفتم،شمع وکیک و کلاه و فشفشه و...همه دور هم جمع می شدن،تو شاد میشدی،شادتر از همیشه،دست میزدی،می خندیدی،بادستای بی جونت می رقصیدی،با نفست که به سختی درمیومد شمع فوت می کردی.کیک می بریدی،کیک می خوردی،کادو می گرفتی،با همه عکس مینداختی...

کاش بودی تا؛امسال هم جشن می گرفتیم،جشن باشکوه صدسالگیت رو،فقط 3روز،3روز مونده بود تا صدسالگی،6فروردین1390جشن صدسالگی بود و تو منو3فروردین90تنها گذاشتی.با دنیایی از حسرت و دلتنگی،با دنیایی از خاطره،با دنیایی از لحظه های ناب دوست داشتن...

برام چقدر دردناکه وقتی میام بهشت زهرا،سرخاکت،زل بزنم به عکست،زل بزنی تو چشمام،باهات حرف بزنم،غر بزنم،گله کنم که چرا تنهام گذاشتی؟چرا وقتی میام به خونه خاطرات بچگیم نیستی؟جات خالیه؟هربار که میام یه بغض مهمون راه نفسم میشه،یه غم مهمون کنج دلم میشه.

جات همیشه کنج دل و خونه ذهنم خالیه...

 

نوشته شده در ساعت توسط بانوی شرقی| |

جمعه هفته پیش وقتی بهم زنگ زدی که واسه مشهد رفتن خداحافظی کنی و حلالیت بطلبی ته ته دلم می خواستم جای تو بودم و تو این آشفته بازار روحی و جسمی به پابوس امام رضا می رفتم.اما قسمت من نبود و تو به نیابت از اکیپ بچه ها بعد ار زهرا و زهراسادات راهی مشهد بودی.

صادقانه و خالصانه ازت التماس دعا داشتم و همه شما مثل همیشه می دونستید واسه چی محتاج دعائم.گفتی حتما به یادم هستی و به نیلبت از منو بزرگمردم نماز می خونی و دعا می کنی.ساعت 12شب بلیط داشتی و درست تو همون لحطه بهت اس ام اس دادم که ملیحه جان التماس دعا.یادته؟تو گفتی دلت خیلی گرفته و محتاجی به دعا.منم می دونستم چرا دلت گرفته،تو دوست نداشتی که بری قشم واسه زندگی،واسه ماموریتی که به بابات داده بودن،واسه این زندگی اجباری تو یه شهر دیگه،دور از خواهرت،دور از دوستات و...

ازم خواسته بودی برم دانشگاه و نمره هاتو ببینم.منم رفتم.نمی دونم چرا همش به یادت بودم.عصر تمام روزها که تو حرم امام رضا بودی.چهارشنبه می خواستم بهت اس ام اس بدم که رفتم اما نمره ها نیومده ولی تو پیش دستی کردی و بهم زنگ زدی که ای کاش نمی زدی...

گوشیم زنگ خورد،به محض دیدن شمارت یادم افتاد خبر دانشگاه رفتنو بهت ندادم،جواب دادم،صدات گرفته بود،فکر کردم ازخواب بیدار شدی،کاش از خواب بیدار شده بودی،گفتی سلام،گفتم سلام ملیحه جانم،زیارت قبول،آروم گفتی مرسی.تا اومدم حالتو بپرسم با تمام عمق وجودت صدام کردی(جوری که هنوز عمق صدات دلمو می لرزونه)گفتی بانوجان ن ن ن ن ن ن ن،بغضت ترکید و دلم لرزید.باز صدام کردی،گفتی بانو جان ن ن ن ن ن بابام مرد...

خشکم زد،باور نکردم،یقین داشتم اشتباه شنیدم،پرسیدم کی؟گفتی بابام.دیگه نمی فهمیدم چی میگی؟فقط به تو فکر می کردم،بابات اول تیر رفته بود قشم،قرار بود از مشهد برگشتید مامانت بره قشم و خونه ببینه،برگرده تو هم ببره،تو گریه کردی،من گریه کردم،هر دو در کمال ناباوری اشک ریختیم،ازم خواستی به بچه ها خبر بدم.گوشیمو گذاشتم رو میز،دلم می خواست باور کنم که خوابم اما نه بیدار بودم.

زنگ زدم به زهرا و با گریه بهش فهموندم که ما داغدار پدر دوستمون شدیم،دوستی که سه هفته پدرشو ندید و حالا قراره جنازشو براش بیارن.هیشکی باورش نمی شد،هنوزم باورمون نمیشه؟چه حکمتی تو کار خداست که ما بنده های زمینی از درکش قاصریم؟؟؟؟

دیروز مراسم ختم پدرت بود،از در ورودی مسجد چشمام دنبالت می گشت،دقیقا روبروی در انتهای مسجد بین همه خانم های سیاهپوش روی صندلی نشسته بودی،با قد بلندت به اندازه یه جوجه کوچیک و غصه دار بودی.گریه نمی کردی،خیره به ترمه و گل وگلاب و خرما وحلوا بودی.تمام وجودم می لرزید،تا منو دیدی بغضت ترکید.جلوی پات زانو زدم،سرمو گذاشتم رو زانوت،سرتو گداشتی رو سرم،صدام می کردی و می گفتی بانووووووووووو بابام م م م م م ...حرف زدی،حرف زدی و گریه کردی و من فقط سکوت کردم،سکوتی از سر عجز و تلخی.

یاد تمام روزهای تلخ و شیرین دانشگاه افتادم،یاد فشم رفتن،زمین خوردنت،خندیدنم به تو که از اون ارتفاع افتادی پایین و من با دنیایی از خنده برات یه لیوان آب آوردم،تو توی اوج درد از خنده ی من خندت گرفت و واسه لحظه ای درد یادت رفت،یاد رقصیدنت با بچه ها،یاد اینکه از ته دل برای من وبزرگمردم آرزوی خوشبختی کردی و قول دادی مجلس عروسیمونو حسابی گرم کنی.

حالا با کدوم خنده و حرف می تونم توی غمت شریک بشم و از ته دل بخندونمت،دوست من تو لحظه خداحافظی تو مسجد ازم خواست هوای بابامو داشته باشم،مواظبش باشم.هرکاری می کنم تا باری از روی دوشت بردارم،داغ دلتو کم کن.بازم بخندونمت.بازم خنده رو لباتو ببینمو...

"روی من حساب کن ملیحه جانم" 

نوشته شده در ساعت توسط بانوی شرقی| |

Design By : Night Melody